این که هیچ کدام از کندیدا های تایید صلاحیت شده چهره های کاریز ماتیکی نبودند (البته احمدی نژاد تا حدودی بود) بزرگترین دلیل بی توجهی به انتخابات بود. زمزمه های حضور حداکثری شنیده می شد. چپ ها می گفتند احتمال تقلب را کم می کند و راست ها هم که ...واجب است آقا!
دانشجو ها یادشان آمد می توانند حرف سیاسی بزنند. همه چیز بسیار احمقانه و (غیر رقابتی) دنبال می شد.
2.مناظره
آنهایی که کاندیدا شدند به این نتیجه رسیدند که کاری بیشتر از همینی که هست بلدند و شاید فکر کردند همه چیز کاملا خوب نیست، پس کاندیدا شدند.
طبیعی بود که 3به 1باشد و بیان این نکته از طرف محمود حکم کاپیتانی را داشت که بگوید: نامردها! به ما گل زدند. اولین چیزی که در این مناظرات به چشم می آمد این بود که هیچ کدام از کاندیداها هیچ اطلاعی از فن مناظره ندارند. البته به غیر از مهدی. او در هیچ زمینه ای اطلاع ندارد. و دوباره چیزی به رخ ایرانیان کشیده شد که خودشان به خوبی می دانند. آمار در این کشور به دست نمی آید، تولید می شود. 4 نمونه ی جداگانه از این تولید را دیدید.
اتفاقاتی بی سابقه ذر مناظرات افتاد. اسمهایی که سالها روی لب مردم می چرخید و در موردشان شایعه پراکنی می شد اینبار از دهان کاندیداها و بالاخص محمود می شنیدند. هاشمی،ناطق، صفایی فراهانی.... وقتی چند روز بعد از پیروزی محمود، خبر نگار کیهان در نشستی خبری نامه ی هاشمی به رهبر را مثل نامه ی منتظری به رهبر وقت خواند و آنرا ننگین قلمداد کرد. یاد جمله ای معروف افتادم: انقلاب، فرزندانش را می بلعد.
3.موازنه(همان حرکات موزون)
بعد از مناظره ها شوری که نبود و کم بود، به وجود آمد. تصاویرش در سایت های خبری هست. از نزدیک هم خودم دیدم. مطمئن شده بودم که این جوانان بیشتر از نیاز به فضای باز سیاسی، نیاز به مهمانی های شبانه ا زآن گونه که( افتد و دانی) دارند.
من در طول مبارزات انتخاباتی، بدون هیچ نمادی از هیچ کاندیدایی در شهر می گشتم. شبی در پیاده رو مشغول تماشای رقص بودم(به اصرار پدرم البته)
دخترکی 14-15 ساله دو انگشتش را که سبز کرده بود جلوی صوزتم گرفت. هیچ واکنشی نشان ندادم. دوست همسن و سالش گفت: بریم بابا اینا احمدی نژادی ان!... ته ریش داشتم.
4.مسامحه
تنها برحه ای که می توان در تلویزیون ایران ظاهر واقعی مردم این کشور را دید، از شروع تبلیغ صدا و سیما برای شرکت مردم در انتخابات تا روز قبل از انتخابات است. تنها زمانی که خبر نگاران صدا و سیما در مورد مسائل جاری کشور از همه و همه سؤال می پرسند نه فقط از زنان سبیلو و مردان ریشو! از پسران مو سیخ سیخی و زنان بد حجاب. چه خوب است که در ایران فاحشه خانه نداریم. جای خوبیست برای تبلیغ انتخابات!
اما این اتفاق تا روز قبل از انتخابات به وقوع می پیوندد. روز انتخابات همه ی مردم به زنان ریشو و سبیلو تبدیل می شوند.
شبکه های بی ناموس بیگانه گزارشهایی از شرکت ایرانیان مقیم خارج از ایران پخش می کردند و در آن با مردم رای دهنده مصاحبه می شد. از ریشو تا هیپی.از چادری تا بی حجاب. ولی شبکه ی خبر از همان حوزه های رای گیری گزارش هایی نشان می داد که همه ی ایرانیان آن طرف آب محجبه و مؤمن و مؤمنه بودند.گویی این شبکه های بیگانه از خودشان( ملت مخفی) در می آورند.
5. مجادله
دعوا و اغتشاش و توهین قوت غالب تبلیغ انتخاباتی ست. زد و خورد و درگیری با سلاح سرد و خونین و مالین شدن خیلی ها را به چشم خودم دیدم.
این هم از مباحثه ی انتخاباتی میان مردم ایران. تا کور شود هر آنکه نتواند دید.
6. مشاعره
ستاد های انتخاباتی محمود برای جلب نظر مساعد امت اسلام به ساخت و پرداخت شعر دست زده بودند بیا و تموشاکن.
او احمدی نژاد است مردانه در جهاد است
قلب تمام ملت برای او ستاد است
از بی ملاحتی اش که بگذریم غلط وزنی دارد. کمی برگ سبز به اینجانب می دادند شعری می ساختم که رئیس جمهوری که هیچ! دبیر کل سازمان ملل شود.
7.مراجعه
کل شی ء یرجع الی اصله...
ایرانی ها به ذات بت پرست خود رجوع کردند:
آزادی اندیشه بی موسوی نمی شه.
یعنی موسوی شرط لازم آزادی اندیشه است. قابل توجه هگل و نیچه و فروید و دریدا!
8. من رای ندادم. هرگز هم نخواهم داد. دلایلش هم زیاد است که در این پست که تا حالا هم خیلی طولانی شده نمی گنجد. ولی همه ی آنهایی که می گفتند راه آزادی فقط از رای دادن می گذرد گفتم و می گویم: مشکل این مملکت سیاسی نیست که با حرکتی سیاسی حل شود. فرهنگیست جان من. فرهنگی!
که بحمد الله والمنه حرکات فرهنگی در این مملکت ممنوع است. پس فعلا زرشک تا بعد ببینیم چه می شود.
شرکت حد اکثری جلوی تقلب را می گیرد! زرشک! من اصلا قائل به تئوری تقلب نیستم. همه چیز منصفانه برگزار شد. شما مخالفی؟ برو متر کن!
البته خیلی از (تحریمیها)که رای دادند با نیت خیر این کار را کردند. کسی که برای رفراندوم آری و نه هم رای نداده بود این دفعه رای داد.
با نیت خیر. ولی...یاد جمله ای معروف می افتم: جاده ی جهنم با نیت خیر سنگفرش شد. این سرو صدا ها هم می خوابد. همه هم می تپند کنج سگدانی هاشان. فقط غروری لطمه خورده و دست و پایی شکسته .و بغضی ترکیده یا نترکیده می ماند. همه خفه می شوند. تنها صداست که نمی ماند.
9. همین لحظه ای که در حال نوشتنم صدای الله اکبر می آید. همان شعاری که 30 سال پیش می دادند. من دقیقا نفهمیدم این ملت چه می خواهند که از 30 سال پیش تا به حال خواسته هاشان تغییر نکرده. و همینطور نوع مطالبه ی آن خواسته ها...
زیاده عرضی هست ولی وقت و حس و حالی نیست.
قبلی بلاگم دیر می اومد بالا. فعلا یکی از همین آشغال کله های بلاگفا رو انتخاب می کنم تا بعد.
پست بعدی هم در مورد انتخاباته. بعد از اعلام نتیجه ی انتخابات می زنمش تو بلاگ.
اوایل بهار... یه روز ظهر... بعد از خوردن ناهار...
وقتی از پایین دادن غذای رستوران دم می کنی...
میزنی بیرون که یه قدمی زده باشی. اوایل بهاره. ظهره. آفتاب می تابه ولی
هوا نه گرمه نه سرد. آفتاب نه گاز می گیره نه لگد می زنه...
چون اوایل بهاره!
شمشاد های کنار خیابون در اومدن، سبز! هیچ باغبون بیکاری هم نیومده اونارو
شبیه اسب آبی و شتر مرغ بچینه!
آفتاب رو پوستت قیلی ویلی می ره.... تو یه شهر غریب...تو یه خیابون تنگ فرعی
که شمشاداش سبزن...
خیابون خلوتی که هیچ ماشینی گیرم هوس نمی کنه از توش رد شه...
میتونی دستاتو محکم بکنی تو جیبات .. یا یه سیگار آتیش کنی... می تونی فک کنی
الان تو شهر خودت تو فلان خیابون بودی که ازفلان مغازه ش خوشت میومد.
می تونی فک کنی کنار تنها رودخونه ای که از وسط شهرتون رد می شه داری قدم می زنی...
می تونی فک کنی الان تو سانفرانسیسکو یا دورچستر یا مونیخ داری قدم می زنی و
چون هیچ ماشینی از خیابون رد نمی شه،می تونی فک کنی فورد و فولکس واگن و
پونتیاک از کنارت رد می شن. می تونی فک کنی این خیابون منتهی می شه به برج ایفل
یا تاج محل یا میدون شهرک غرب تهران یا باغ پرندگان اصفهان یا...
ظهر یه روز بهاری ..تو یه خیابون خلوت... تو یه شهر غریب... آخ چقد دلم چایی می خواد!
نیگا کردن به خورشید خیلی لذت بخشه گیرم که چش واسه آدم نمی مونه ولی جالبه...
خورشید تنها چیزیه که تو، توی ایران، یه کارمند تو روسیه، یه فاحشه تو فرانسه یا یه بچه ی کون
نشسته تو کنیا و خیلی های دیگهمی تونن همزمان بهش زل بزنن. بدون دخالت هیچ ماهواره
یا تلویزیونی...یه کار مشترک که یه سری آدم که تنها وجه اشتراکشون آدم بودنه،
می تونن با کیلومترها فاصله از هم،
همزمان انجامش بدن. ممکنه هیچ کودومشون تا آخر عمر همدیگه رو نبینن!
وقتی آفتاب رو شمشادا می تابه...
خیابون خلوت مث یه دختر 14 ساله س. شاید حرفی واسه گفتن نداشته باشه ولی
همه رو به حرف می آره. همه ی زبونا رو به کار میندازه.
میتونی 100 متر جلو پاتو حفظ کنی و چشاتو ببندی و به موضوعاتی که حالشونو داری فک کنی.
هوم! یه ظهر بهاری، وقتی ناهارتو توی یه رستوران درجه 3 زدی و داری تو خیابون خلوت قدم می زنی...
که تنگه وشمشاداش سبزن چون هیچ ماشینی از توش رد نمی شه...
آخ که یه خیابون خلوت آشنا ترین چیزیه که میشه تو یه شهر غریب گیر آورد.
تقریباً 50 روز مانده به آن اتفاق...
1- نشریه های دانشجویی از هر دو جناح به تکاپو افتاده اند و در راستای هواگیری کردن جناح مفابل و اگر جایی باقی ماند هواداری از جناح خودی در تلاشی شبانه روزی اند. البته طبق سنت دیرینه ی ما ایرانیها هیچ نومزدی برنامه ی خاصی ارائه نمیده! همه ی نامزد ها قویاً براین موضع پا می فشارند که در کل ما خوبتریم! و البته طرفدارانشان به طریق اولی چیزی از برنامه های احتمالی در دست ندارند برای چپاندن توی بوق. همه ی رقابتها به همان دوستی های دیرین ختم می شود. دوستی هایی بعضاً آن قدر صمیمی که به خانواده های نومزد ها و خواهر و مادرشان هم مربوط می شود. اما اینها کلاً به من یکی هیچ ربطی ندارد. آنچه به من ربط دارد عدم وجود شرافت است. عجبا که این چند روز هر چه ویژه نامه به دستم رسیده پر از عکس های نومزدی بود (که البته اینش عجیب نیس) ولی پشت جلد همه ی این ویژه نامه ها مزین به عکس فروغ فرخزاد و فرهاد مهراد و احمد شاملو و ...بود. جالب اینجا بود که این شیوه ی مهوع منحصر به یک گروه خاص نیست. من عکس فروغ فرخزاد را پشت مجله ای دیدم که اگر فروغ زنده بود، سردبیر همان مجله تحت لوای ارتقا امنیت اخلاقی دستگیرش می کرد. شرافت! رو راستی!
آقا بروید بگردید! بگردید و پیدا کنید که دولت ما چند بار به قضیه ی خلیج فارس و نام جعلی اش گیر داده و عرق ملی منفجر کرده. تاریخ آن انفجار ها را هم ببینید که عجبا بسی نزدیک به همان اتفاق بوده. عجبا که طی سال گذشته چند جاسوس پس ار اعتراف جلوی دوربین،اعدام شدند و عجبا که این آخری به حبسی محکوم شد که بسی قابل عفو است. دلبر که در کف او، موم است سنگ خارا. خوشا به حال بهمن و دوربینش!
2- مدتی پیش در اخبار اعلام شد که ایران به تکنولوژی تولید کنتور برق دست یافت . البته بعد از ساخت ماهواره!
3- منتظر خبر ((پخش گوشت خوک اعلای مکزیکی مجانی بین اقشار آسیب پذیر در راستای گسترش عدالت)) باشید که با آن سیب زمینی های مجانی بپزید و بخورید و شکمی از عزا در بیاورید. باز بگویید ایران جای بدیست...
4- منصور(همان خواننده ی مردمی) در آلبوم جدیدش آهنگی به میمنت ازدواج غرور آفرینش خوانده به اسم (مبارکه). از شعر و آهنگ و ویدئوی در خور تاملش که بگذریم حکایت آن مثل قدیمی ست که(خیلی خوش چسه! دم باد هم می شینه) البته این خواننده ی مردمی قول داده برای ختنه سوران پسرش (تیمور) هم آهنگی به اسم (یه تیکه جواهر) اجرا کند که البته از ساختن ویدئو برای آن آهنگ معذور است.
5- اگر عمری بود از پست بعد به بررسی آلبوم آخر داریوش می پردازم. کمی دیر است ولی هرچه دیر آید درست آید! هر آهنگ یک پست! آگر عمری باقی بود...
پرسیده ام... بیشتر از این حرفها... خیلی بیشتر پرسیده ام.
تو کی هستی؟... پرسیده ام و هر بار هاج و واج مثل صمد آقایی که به کارکردن یک موبایل خیره
می شود به خودم خیره شده ام.
(من)کی هستم؟ چرا نمی توانم جواب بدهم. من که هیچ سوالی را ولو در عین نادانی بی جواب
نمی گذارم چرا در جواب این یکی درماندم؟
چه جوابی؟ نام و شهرت کافیست؟ قد و وزن و غذای مورد علاقه کافیست؟ خوب اینها که انحصاری
نیست؟ چند نفر میتوانند در حال حاضر همین خصوصیات را داشته باشند؟(ساکنین ربع مسکون را عرض
می کنم.)
(من) کیم؟ حجم عظیمی از گوشت و اندکی استخوان؟ که پشت لباسهای گشاد مخفیست؟ مجموعه
ای از بغض ها که پشت خنده ی احمقانه ی یک صورت چاق مهربان مستتر است؟ (من) همه ی
حرفهایی که می زنم هستم؟ یا همه ی تفکراتم؟ (من) همانی ام که امروز کنار دو دوست قدم می زد؟
(من) مجموع تفکرات و اعمالی هستم که تقریبا متفاوتند، شاید هم متضاد؟(من) منفی در مثبتم؟
وقتی فلانی روی نیمکت های فنی 2 منتظر من نشسته خیلی احمقانه ست که (من) را از ظاهرم
بشناسد. گیرم که تنها شباهتم با دیروز همان روز، همین ظاهرم است . آن دربه دری که منتظر (من)
روی یکی از نیمکت های فنی 2 نشسته هم فقط همین شباهت را می بیند.
(من) چرا اینقدر عجیبم؟ چرا از دست خودم هم تعجب می کنم؟ چرا وقتی توی خیابان کنار خانه راه
می روم اینقدر عجیبم؟ از این (عجیبی) که در( من) است متنفرم. آنقدر بلند بلند به فحش می کشم
سر تاپایم را که ناگهان می فهمم آقای با شخصیتی که تازه از در خانه اش بیرون آمده و من متوجه
حضورش نشده ام خیره خیره به من نگاه می کند.مثل صمد آقایی که به کار کردن یک موبایل خیره
شده...
(من) چرا؟...
آه...
ای(من) بی پدر مادر! دست از سرم بردار... هرچه ترانه بلد بودم برایت خواندم... آرام بگیر دیگر...
ناله نکن... بس است. به خدایی که می پرستی بس کن. این میان هیچ دردی انتظار تورا نمی کشد...
به امید چه صحنه ی خوشایندی نشسته ای خوش خیال؟
آرام بگیر سوت سوتک کوچک من. مغزم را یرای حل مسایل می خواهم... تو دیگر آرام بگیر...
درد واره ی درون من!... غریبه ی صورت زخمی!
که نه رابطه ات با(من) را می دانم... نه می دانم مولود کدام وصلت نا میمونی... اینجا شهری که دنبالش
بوده ای نیست... این (منی) که چشمت را پر کرده آن شهر آفتابی پشت کوه های آن ور رودخانه
نیست... اشتباه آمده ای... برو... غریبه ی صورت زخمی! سلامم را به (من) برسان... برگرد به همان
علی آباد خودت... راحتم بگذار... وقت خوابم گذشته... کلی هم مسئله ی حل نشده دارم...